جن - گعده ي طلبگي ..::آنلاين::..



 


+ جن

سلام
انگار قراره از اين به بعد برا شما خاطرات طلبگي رو بگم
باشه ما که رسواي جهانيم غم عالم چه کنيم
من تا حالا چهار تا حوزه عوض کردم نگران نباشيد اينقدر خاطره دارم که حوصلتون سر نره
امشب يه خاطره از حوزه ي کلار آباد(چالوس) براتون ميگم
ما اولين دوره اي بوديم که به حوزه ي کلار آباد رفتيم
حوزه ي خيلي قشنگي بود يعني يه ويلاي بزرگ بود که اجاره کرده بودن برا حوزه
حدودا 20 نفري هم بوديم
بعضي مثل من خيلي درس خون بودن بعضي خيلي بازيگوش بعضي هم مثل عباس اصغري خيلي آروم و ساکت و سر به زير
مدتي بود که توي حوزه جن ديده ميشد
يه شب يکي از بچه ها از ترس کف کرد و از روي تخت(فکر نکنيد که همه ي حوزه ها تخت دارن اونجا چون شرجي بود رفته بودن براش از اين تخت هاي سربازي تهيه کردند که بعضي اصلا حاضر نميشدن روش بخوابن از بس داغون بودن)پرت شد پايين
بعضي شب ها بچه ها از ترس نميخوابيدن
منم که اصلا نميترسيدم کم کمک داشت باورم ميشد
تازه من شده بودم پناهگاه يه عده
يه عده هم همش تبليغ ميکردن که اين ميشه اون ميشه
خلاصه ما حدود يه هفته اين برنامه ها رو داشتيم
ديگه همه کلافه شده بودن از اين بي خوابي ها
درسا خيلي افت کرده بود آخه همش بچه ها در حال ترس بودن يا در حال تعريف از جن
يکي ميگفت من بابا بزرگم اين رو گفته
يکي ميگفت از اجدادمون اينطور نقل شده
همه عصبي شده بودن
يه شب من گفتم هر چه بادا باد اگه جن اومد من رو صدا کنين تا باهاش حسابا رو تصفيه کنم
داشتم بالا درس ميخوندم که صدا زدند احمدي احمدي....بيا  اومد زود باش
تا اومدم پايين و گفتم کو گفتن الان از توي استخر(که البته آب نداشت و ما داخلش يا فوتبال بازي ميکرديم يا واليبال)اومد بيرون سياه سياه بود من رفتم طرف استخر بقيه هم با ترس و لرز دنبال من ميومدن
نگاه کردم اصلا چيزي نبود
برگشتم بالا يه دفعه صدا زدند احمدي بيا بيا اومدش
جدا ديگه اعصابم قاطي شد اين بچه ها نه خودشون درس ميخوندن نه ميذاشتن که من بخونم
اومدم چند تا سنگ هم برداشتم گفتم که الان براتون ميگيرمش
ديدم که نه اصلا خبري از جن نيست
يه گوشه ي استخر خيلي تاريک بود اصلا چيزي ديده نميشد به اونجا چند تا سنگ انداختم اما خبري نشد
برگشتم اما اين بار رفتم تو حجره يه دفعه نوروزي که بهش ميگفتيم بشکه ي چايي از بس چاي ميخورد صدا زد اومد اومد
اين بار گفتم شما هم سنگ برداريد و وقتي من گرفتمش با سنگ بزنيدش
رفتم ديدم که نه اصلا خبري نيست انگار اين جن ما بازيش گرفته بوداما اين بار دست بر نداشتم و شروع کردم به سنگ پراني به گوشه ي استخر
يه دفعه ديدم که يه چيزي اومد بيرون و دويد تا اومدم و چند تا سنگ ديگه زدم ديدم به به اين که ايمان محمد رضاييه که يه عباي مشکي به سر انداخته و داره فرار ميکنه
نگو همه ي اين کف کردن ها و از تخت افتادن ها و جن بازي ها کار بچه هاي بابل و تنکابن هست که دست به يکي کردن تا بقيه ي بچه ها رو بترسونن
حواست باشه جن نياد بخورتت
التماس دعا
يا علي