حوزه ؛ من اومدم!!! - گعده ي طلبگي ..::آنلاين::..



 


+ حوزه ؛ من اومدم!!!


به نام حاکم حکيم


با عرض سلام خدمت شمايي که به هر نحوي اينجا اومدين.


چيزي که به نظر من از حوزه و حجره جزئي لاينفکه گعده هاي طلبگيه.خيليا دوست دارن بدونن اينجا يعني توي گعده هاي طلبگي چي ميگزره.اين وبلاگ هم يه وبلاگه گروهي از چند تا طلبه است که مي خوان يه گعده ي آنلانين بگيرند و حرف ها رو از توي حجرشون علني کنند.فعلا من و شيخ مصطفي شروع کرديم وشايد تا بعدا بيشتر بشيم.البته من اين وبلاگ رو درست کردم ولي شيخ مصطفي زرنگ تر از من اول به روز کرد.بالاخره اين هم اولين مطلب من.


حوزه ؛ من اومدم!!!


اساسا توي مدرسه خيلي درس نمي خوندم.هر چي تو امتحان مينوشتم اون چيزايي بود که سر کلاس گوش مي کردم.يادم نميره که براي همه ي امتحانات 1 يا 2 روز وقت مي ذاشتن ولي براي رياضي حد اقل 3 روز وقت مي ذاشتن.منم از خدا خواسته توي اين سه يا چهار روز حسابي فوتبال بازي مي کردم و تلويزيون ميديدم.آخر کار هم نمرم معمولا نوزده و هفتاد و پنج صدم ميشد.از کلاس سوم ابتدايي به بعد هم هميشه شاگرد دوم و يا سوم بودم.خلاصه وقتي حرف اومدنم به حوزه شد هم باز در اين مسئله بدعت نگذاشتم و براي امتحان ورودي يه نگاه هم به کتابام ننداختم.گذشت و گذشت.من با چند تا از رفقا از طرف مسجدمون با يه ميني بوس راهي شيراز شديم اونم فقط براي امتحان ورودي.خلاصه توي ميني بوس ديدم که هر کدوم از بچه ها يکي يه کيف با خودشون آوردن و همش دارن کتاب مي خونن.منم شروع کردم ازشون خنديدن و باهاشون شوخي کردن.ولي تو دلم مي گفتم با اين وضعيتي که هست بايد يه فکري براي ثبت نام دبيرستان کنم چون از آخر اول ميشم.خلاصه يه پايه پيدا کردم که تونستم مخشو بزنم تا يه کم سر از کتاب در بياره و تا مقصد با هم تعريف کرديم.خلاصه به هر صورت امتحان داديم.


گذشت تا اينکه وقت اعلام نتايج رسيد.منم که مطمئن از قبول نشدنم رفته بودم بوشهر ،خونه ي دائيم.يه دفعه از منزل زنگ زدن و مادرم بهم گفت نتايج رو زدن.گفتم خوب.گفت فکر مي کني چندم شده باشي.گفتم آخر.گفت : از کجا فهميدي؟ گفتم :..... .گفت شوخي کردم.اول شدي؟گفتم : نه !!! از کجا فهميدين.مطمئني؟ گفت : مهدي(اخويم)از سيد(يکي از رفقايي که باهم امتحان داديم) فهميده.گفتم : خوب سيد چندم شده ؟ گفت نميدونم؟


خلاصه دائيم هم که تا اون موقع خبر از ثبت نام من براي حوزه نداشت،يه کم تعجب کرد و يه مقدار ناراحت شد و گفت:هادي تو هم مي خواي بري حوزه ؟؟؟ منم با يه لبخند گفتم :آره.(آخه مهدي،برادر بزرگم سال قبل از اون اومده بود حوزه)


اين هم از ماجراي حوزه رفتن و يا حوزه اومدن ما.بعضي وقتها به شوخي مي گفتم:اگه علماي قم مي فهميدن که من ميام حوزه،حتما يک سال عزاي عمومي اعلام ميکردن.


 


تابعد...


يا علي