گعده ي طلبگي ..::آنلاين::..
بسم الله الرحمن الرحيم
سلام
امروز مي خوام يه حکايت رو که خيلي برام جالب بود
با زبون خودم نقل کنم
:
حکايت
:
فرعون نشسته بود روي تخت فرمانروايي
(يا خدايي)و مشغول خوردن
انگور بود.شيطان در شکل يک انسان ژوليده
ظاهر شد و خدمت
فرعون رسيد.
شيطان :اي فرعون
آيا مي تواني حبه هاي اين انگور را به دانه هاي مرواريد تبديل کني
؟
فرعون (با
تعجب):نه
!
شيطان با سحر و جادو انگور را به دانه ي هاي مرواريد
تبديل کرد
.فرعون که با ديدن اين کار و دانه هاي مرواريد به وجد آمده بود
.خنديد
و فرياد زد:تو استادي
.
شيطان پوزخندي ز
د و گفت: من که استادم،از درگاه خداوند
رانده شدم.تو که شاگردي چگونه
ادعاي خدايي
مي کني؟!!!
+ کلکسيون کتاب يه طلبه...
بسم الله الرحمن الرحيم
پس از مدتها سلام
قبل از هر چيز عرض شود که:شنبه امتحانامون شروع ميشه.
اينا رو گفتم واسه چي؟
هيچي همين جوري.
لابد همتون فکر ميکنيد که يه طلبه چه کتابايي رو مطالعه ميکنه.البته منظورم کتب درسي نيست.چون خيلي ها کنج کاوند تا بدونن يه عکس هم راه با شرحش ميزارم.
دقت کنيد که اين همه ي کتاب هاي غير درسي من نيست.فقط اونايي رو که دم دست بود و اغلب هم توي مدت اخير مطالعه کردم رو عکس گرفتم.
کتاب هاي درون تصوير:
1.ديوان امام 2.ديوان حافظ 3.رمان من او(رضا اميرخاني) 4.رفيق،کشور من کجاست(مايکل مور) 5.حافظ پدر،سهراب سپهري پسر،ساکنان کنگره عرش(شهره وکيلي) 6.کشتي پهلو گرفته(سيد مهدي شجاعي) 7.مجموعه داستان کوتاه غير قابل چاپ(سيد مهدي شجاعي) 8.الهي نامه(علامه حسن زاده عاملي) 9.رقصي چنين ميانه ميدانم آرزوست(شهيد چمران) 10.شازده کوچولو(آنتوان دوسنت اگزوپري)
چطور بود؟؟؟
نظرتون رو بنويسيد.
نکته:اين تصاوير توسط دوربين 2.8/1 پيکسل مربوط به گوشي نوکيا 7610 گرفته شده.
+ آقاي راننده...!!!
به نام صاحب عزت وجلال
سلام
ظاهرا(شايد هم باطنا)مدتي نه چندان...گعده طلبگي، آفلاين
بود.اين باعث شد که عده کثيري از بينندگان وبلاگ که جمعيتشان بالغ بر گــــــــــــــــــــــــــــــوگل
نفر است،با ارايه ايميل
و پيامک هاي تحديد آميز
نويسندگان وبلاگ
را از جمله بنده تحديد نمودند که اگر به همين شکل آفلاين بمانيم ما را به نزد سلف صالحمان در آن جهان(سانس بعدي زندگي
(عندنا
))بفرستند
.
لذا بنده بر آن شدم
که ديگر نگذارم اين چراغ خاموش
شود(به قول محسن :خامو شود).البته چون اين مدت هم به واسطه مشغله
،پر کاري
،پرخواني
و از اين قبيل بهانه ها به روز نميشديم از همه طلاب باحال
باکلاس
لارج
(لارژ)،از همين تريبون تقاضا ميکنم تا اين گعده را از خاطرات و حکايات و احاديث و روايات و الخ خود محروم نفرمايند
.
بگذريم
.
امروز مي خوام يه خاطره براتون تعريف کنيم که بر ميگرده به چندين روز پيش.يعني اوايل ماه مبارک
همين سال:
طبق روال هر سال مبلغين محترم از شهر مقدس قم براي تبليغ به شهرستان اومده بودن.طبق معمول مجردها
(اعم از موقت و دايم)در حوزه سکني مي گزيدند.سحر بود و براي ميل کردن سحري
تشريفاتي،تشريف برده
بوديم(همون رفته بوديم)سال غذا خوري.بعد از خوردن سحري و ... برگشتيم بالا(چون سالن غذا خوري زير زمينه).اذان که گفته شد کم کم و جمعا رفتيم نماز خونه براي خوندن نماز صبح(نکته:فکر نکنيد ما نماز شبمون قضا ميشه
.قبلا خونديم ان شاءالله).حال اصل ماجرا اين جاست.اگه توي يه جمع يه روحاني يا يه طلبه باشه وقت نماز همه اون رو جلو ميندازن و پشت سرش نماز
ميخونن(حادثه اي که براي من هم چند باري
رخ داده).اما حالا اگه يه جمع چهل-پنجاه نفره همه طلبه باشن و ده-بيست نفرشون هم روحاني،چه کار بايد کرد
.(پيدا کنيد پرتقال فروش را)بالاخره پس از رايزني هاي نهان و آشکار(به سبک خودمون
)يکی رو مشرف کردیم
در جایگاه مقدس امام جماعت.نماز رو به سلامتی و خوبی و خوشی
(و البته با حالی
عجیب)به بدن زدیم.طبق معمول هم بعد از نماز:تسبیحات حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها...(تا پایان تسبیحات : هــــــــــیــــــــس) .هنوز تعقیبات نماز شروع نشده بود که سید در اومد و گفت:"سلامتی آقای راننده
،صلـــــــــــــــــــوات!!!"
حالا به نظرتون تکلیف ما با سید(اولاد پیغمبر)چیه
؟
من هم فی المجلس تعهد اخلاقی بهش دادم که همین بلا رو به سرش بیارم
و یه روز هم که اغفال شد
(که امام جماعت بشه)،بعد از نماز گفتم
:
"سلامتی آقای راننده،صلـــــــــــــــــــوات
!!!"

+ حوزه ؛ من اومدم!!!
به نام حاکم حکيم
با عرض سلام خدمت شمايي که به هر نحوي اينجا اومدين.
چيزي که به نظر من از حوزه و حجره جزئي لاينفکه
گعده هاي طلبگيه.خيليا دوست دارن بدونن اينجا يعني توي گعده هاي طلبگي چي ميگزره
.اين وبلاگ هم يه وبلاگه گروهي از چند تا طلبه است که مي خوان يه گعده ي آنلانين بگيرند
و حرف ها رو از توي حجرشون علني کنند.فعلا من و شيخ مصطفي شروع کرديم وشايد تا بعدا بيشتر بشيم.البته من اين وبلاگ رو درست کردم ولي شيخ مصطفي زرنگ تر از من اول به روز کرد.بالاخره اين هم اولين مطلب من.
حوزه ؛ من اومدم!!!
اساسا توي مدرسه خيلي درس
نمي خوندم.هر چي تو امتحان مينوشتم
اون چيزايي بود که سر کلاس گوش
مي کردم.يادم نميره که براي همه ي امتحانات 1 يا 2 روز وقت مي ذاشتن ولي براي رياضي حد اقل 3 روز وقت مي ذاشتن.منم از خدا خواسته توي اين سه يا چهار روز حسابي فوتبال بازي مي کردم
و تلويزيون
ميديدم.آخر کار هم نمرم معمولا نوزده و هفتاد و پنج صدم
ميشد.از کلاس سوم ابتدايي به بعد هم هميشه شاگرد دوم و يا سوم
بودم.خلاصه وقتي حرف اومدنم به حوزه شد هم باز در اين مسئله بدعت
نگذاشتم و براي امتحان ورودي يه نگاه
هم به کتابام
ننداختم.گذشت و گذشت.من با چند تا از رفقا از طرف مسجدمون با يه ميني بوس راهي شيراز شديم اونم فقط براي امتحان
ورودي.خلاصه توي ميني بوس ديدم که هر کدوم از بچه ها يکي يه کيف با خودشون آوردن و همش دارن کتاب
مي خونن.منم شروع کردم ازشون خنديدن
و باهاشون شوخي
کردن.ولي تو دلم مي گفتم با اين وضعيتي که هست بايد يه فکري براي ثبت نام دبيرستان کنم
چون از آخر اول ميشم.خلاصه يه پايه پيدا کردم که تونستم مخشو
بزنم تا يه کم سر از کتاب در بياره و تا مقصد با هم تعريف
کرديم.خلاصه به هر صورت امتحان
داديم.
گذشت تا اينکه وقت اعلام نتايج رسيد.منم که مطمئن از قبول نشدنم
رفته بودم بوشهر ،خونه ي دائيم.يه دفعه از منزل زنگ زدن و مادرم بهم گفت نتايج
رو زدن.گفتم خوب
.گفت فکر مي کني چندم
شده باشي.گفتم آخر
.گفت : از کجا فهميدي
؟ گفتم :.....
.گفت شوخي کردم
.اول شدي
؟گفتم : نه
!!! از کجا فهميدين
.مطمئني
؟ گفت : مهدي(اخويم)از سيد(يکي از رفقايي که باهم امتحان داديم) فهميده.گفتم : خوب سيد چندم شده
؟ گفت نميدونم؟
خلاصه دائيم هم که تا اون موقع خبر از ثبت نام من براي حوزه نداشت،يه کم تعجب کرد
و يه مقدار ناراحت
شد و گفت:هادي تو هم مي خواي بري حوزه
؟؟؟ منم با يه لبخند گفتم :آره
.(آخه مهدي،برادر بزرگم سال قبل از اون اومده بود حوزه)
اين هم از ماجراي حوزه رفتن و يا حوزه اومدن ما.بعضي وقتها به شوخي مي گفتم:اگه علماي قم مي فهميدن
که من ميام حوزه،حتما يک سال عزاي
عمومي اعلام ميکردن.
تابعد...
يا علي
+ جن
سلام
انگار قراره از اين به بعد برا شما خاطرات طلبگي رو بگم
باشه ما که رسواي جهانيم غم عالم چه کنيم
من تا حالا چهار تا حوزه عوض کردم نگران نباشيد اينقدر خاطره دارم که حوصلتون سر نره
امشب يه خاطره از حوزه ي کلار آباد(چالوس) براتون ميگم
ما اولين دوره اي بوديم که به حوزه ي کلار آباد رفتيم
حوزه ي خيلي قشنگي بود يعني يه ويلاي بزرگ بود که اجاره کرده بودن برا حوزه
حدودا 20 نفري هم بوديم
بعضي مثل من خيلي درس
خون بودن
بعضي خيلي بازيگوش
بعضي هم مثل عباس اصغري خيلي آروم و ساکت و سر به زير
مدتي بود که توي حوزه جن
ديده ميشد
يه شب يکي از بچه ها از ترس کف کرد و از روي تخت(فکر نکنيد که همه ي حوزه ها تخت دارن اونجا چون شرجي بود رفته بودن براش از اين تخت هاي سربازي تهيه کردند که بعضي اصلا حاضر نميشدن روش بخوابن از بس داغون بودن)پرت شد پايين
بعضي شب ها بچه ها از ترس نميخوابيدن
منم که اصلا نميترسيدم کم کمک داشت باورم ميشد
تازه من شده بودم پناهگاه يه عده
يه عده هم همش تبليغ ميکردن که اين ميشه اون ميشه
خلاصه ما حدود يه هفته اين برنامه ها رو داشتيم
ديگه همه کلافه شده بودن از اين بي خوابي ها
درسا
خيلي افت کرده بود آخه همش بچه ها در حال ترس بودن يا در حال تعريف از جن
يکي ميگفت من بابا بزرگم اين رو گفته
يکي ميگفت از اجدادمون اينطور نقل شده
همه عصبي شده بودن
يه شب من گفتم هر چه بادا باد اگه جن
اومد من رو صدا کنين تا باهاش حسابا رو تصفيه کنم
داشتم بالا درس ميخوندم که صدا زدند احمدي احمدي....بيا اومد زود باش
تا اومدم پايين و گفتم کو گفتن الان از توي استخر(که البته آب نداشت و ما داخلش يا فوتبال بازي ميکرديم يا واليبال
)اومد بيرون سياه سياه بود من رفتم طرف استخر بقيه هم با ترس و لرز دنبال من ميومدن
نگاه کردم اصلا چيزي نبود
برگشتم بالا يه دفعه صدا زدند احمدي بيا بيا اومدش
جدا ديگه اعصابم قاطي شد
اين بچه ها نه خودشون درس
ميخوندن نه ميذاشتن که من بخونم
اومدم چند تا سنگ هم برداشتم گفتم که الان براتون ميگيرمش
ديدم که نه اصلا خبري از جن
نيست
يه گوشه ي استخر خيلي تاريک بود اصلا چيزي ديده نميشد به اونجا چند تا سنگ انداختم اما خبري نشد
برگشتم اما اين بار رفتم تو حجره يه دفعه نوروزي که بهش ميگفتيم بشکه ي چايي از بس چاي ميخورد صدا زد اومد اومد
اين بار گفتم شما هم سنگ برداريد و وقتي من گرفتمش با سنگ بزنيدش
رفتم ديدم که نه اصلا خبري نيست
انگار اين جن
ما بازيش گرفته بوداما اين بار دست بر نداشتم و شروع کردم به سنگ پراني به گوشه ي استخر
يه دفعه ديدم که يه چيزي اومد بيرون و دويد تا اومدم و چند تا سنگ ديگه زدم ديدم به به اين که ايمان محمد رضاييه که يه عباي مشکي به سر انداخته و داره فرار ميکنه
نگو همه ي اين کف کردن ها و از تخت افتادن ها و جن
بازي ها کار بچه هاي بابل و تنکابن هست که دست به يکي کردن تا بقيه ي بچه ها رو بترسونن
حواست باشه جن
نياد بخورتت
التماس دعا
يا علي


